کت و شلوار نشان از فرهنگ غربي نيست ولي کراوات غربي است؟ چرا ريش بلند زشت نيست ولي موي بلند زشت است؟چرا ديدن زن بي حجاب در تلويزيون اشکال ندارد ولي ديدن زن توريست بي حجاب در خيابان اشکال دارد؟چرا اگر دختري موتورسوار باشد زشت است ولي اگر پشت سر مرد موتورسواري بنشيند زشت نيست؟

 

دختران روستا به شهر فکر ميکنند! دختران شهر در آرزوي روستا ميميرند!مردان کوچک به آسايش مردان بزرگ فکر ميکنند! مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان کوچک ميميرند! کدامين پل در کجاي جهان شکسته است که هيچ کس به خانه اش نميرسد....

هرگز زود قضاوت نکن!

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند. قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر ازشور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد. فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر وپسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ساله رفتار می کرد. متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد:پدرنگاه کن دریاچه  حیوانات  و ابرها با قطار حرکت می کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند :چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند.

کدامیک را سوار می کنید؟

یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها  یک پرسش داشت.

پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یک پیرزن که در حال مرگ است.

یک پزشک که قبلا"جان شما را نجات داده است.

یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن برگزینید.

کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟

گفت و گوى نابینا و ماه

نابینا به ماه گفت:دوستت دارم.

ماه گفت:چطوری؟ تو که نمی بینی.

نابینا گفت:چون نمی بینمت دوستت دارم.

ماه گفت:چرا؟

نابینا گفت:اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.