لبخند میزد و می رفت ...

نمی گفت بیا ...
نمی گفت بمان ...
حتی نمی گفت برو راحتم بگذاز ...
می آمد ...
حرف های عاشقانه می شنید ...
لبخند میزد و می رفت ...
کار هر شب او بود..!!

نمی گفت بیا ...
نمی گفت بمان ...
حتی نمی گفت برو راحتم بگذاز ...
می آمد ...
حرف های عاشقانه می شنید ...
لبخند میزد و می رفت ...
کار هر شب او بود..!!

همین که ،
هوای بودنت را نفس بکشم کفایت می کند ...
نه آب می خواهم ،
نه غذا ...
عید شد ولی من ،
روزه ام را نمی شکنم ،
می خواهم اول ،با بوسه ای از تو کام بگشایم ...
تا آن روز ،
فطر من بی افطار ،
و چشمانم به عشقِ نجابتِ دیدگانت ،
بسته خواهد ماند...


دلتنگی من تمام نمیشود
همین که فکر کنم
من و تو
دو نفریم
دلتنگتر میشوم برای تو
دست توکه به زمین می رسد..
((بلندم کن))
....................................................................
خدایا:مهارت مراقبت از انچه به ما بخشیده ای را در قلبمان بکار.
زیرا ما در از دست دادن استاد شدیم.........
..............................................................................................
اشک بهترین پدیده ی دنیاست ولی
تا زیباترین چیزها را ازانسان نگیرد خودش را نشا ن نمی دهد......
...............................................................
ازت خسته ام و باز وابسته ام
نکو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمیدونم اینجا کجاست
بیا با هوای دلم سر نکن
بهت راست میگم تو باور نکن
از این فاصله سهمَمُو کم نکن
بهت خیره میشم نگاهم نکن
هَـــر روز
جـــــایِ انگشــــــتانم را از روی شیشــــه یِ مانیتور پاک کنم
آخــــر
نوازش کردن عکـــــس هایَت
عادَت مَن است…
آنهایی ک یهویی از دست یک نفر افتاده اندو شکسته اند…
آنهایی ک یواش یواش
از دست همه ترک برداشته اند و شکسته اند…!
شما کدوم دسته اید؟
خدایا
خسته و پریشانم ...
"خدایا
کفر نمی گویم .........پریشانم ....چه می خواهی تو از جانم ! ......مرا بی آنکه خود خواهم ،اسیر زندگی کردی!
خداوندا ! ........
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی .......لباس فقر پوشی ...........غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی ........و شب ، آهسته و خسته ..........تهی دست و زبان بسته........به سوی خانه، باز آیی ............زمین و آسمان را کفر می گویی !! نمی گویی ؟؟ .......
خداوندا ! ........
اگر در روز گرماخیز تابستان ..........تنت بر سایه دیوار بگشایی ........لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری .............و قدری آن طرف تر، عمارت های مرمرین بینی ..............و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد ...........زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا ! .......
اگر روزی بشر گردی .........ز حال بندگانت با خبر گردی ..........پشیمان می شوی از قصه خلقت ............از این بودن ، از این بدعت ..........
خداوندا تو مسئولی !!
خداوندا ! ............
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا، چه دشوار است ...............
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس، سرشار است. .
تو مدام در " دوستت دارم " تکرار می شوی
ولی من هنوز در اولین سر مشق آن مانده ام!
نه ایراد از من است
و نه از قلم های بی گناه
تو را می نویسم
اما نمی بینی
لای هیچ سطری هم پنهان نمی شوی
حتی میان هیچ خشمی هم مچاله نمی شوی!
این کاغذ ها هستند
که تو را نمی پذیرند
مبادا نامت
عاشقشان کند!
خدا گفت : چیزی از من بخواهید . هر چه که باشد، شما را خواهم داد .
سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است . و هر که آمد چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم . نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ . نه بالی و نه پایی ، نه آسمان ونه دریا . تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگربه قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی . و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست . زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که او می تابد . روی دامن هستی می تابد . وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .

چه احساس قشنگيه .. وقتي وجود عزيزي رو كنارت حس كني
دستاشو تو دستت بگيري
باهاش قدم بزني
صداش رو بشنوي
بودنش رو در كنارت لمس كني
چه احساس نازنين و شيرينيه ..... روبه رو با كسي كه دوسش داري بشيني
چشاش رو نگاه كني ..
تا عمق وجودت از يه گرماي عجيب آب بشه !!
قلبت پر تپش بشه ... انگار داره از سينه كنده مي شه !!
چه احساس عجيبيه ...
وقتي بخواي با انگشتات صورتشو حس كني
با موهاش بازي كني
خداي من ... باور كردني نيست ...
اوني كه مي خواي ... دوسش داري ...
كنارت باشه ... باهات باشه ... هم راهت ... هم پات باشه ...
باور كردني نيست ...
نه ... باورم نمي شه تو كنارمي ... وجودتو حس مي كنم ... ولي باورم نمي شه !!!
نیاموخته بودی
ﯾﻪ ﻭﻗــــﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﮔــــﺮﻓﺘﻪ، ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭﯼﺁﺭﻭﻡ ﻧـﯿﺴﺘﯽ ، ﺩﻟـــــﺖ ﺑـــﺮﺍﺵ ﺗـﻨــــﮓ ﺷﺪﻩ ...
ﺣـﻮﺻﻠﻪ ﻫـﯿـﭽـﮑﺴﯿـــــﻮ ﻧـﺪﺍﺭﯼ ... ﺑﻪ ﯾــﺎﺩ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺖ ﮐـﻪ ﺍﻭﻥﻫــﻤﻪ ﯼ ﺑﯽ ﻗـﺮﺍﺭﯼ ﻫﺎﯼ
ﺗـﻮ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ ، ﺍﻣــــــﺎ ... ﭼـﺸﻤـﺎﺷﻮ ﺑﺴﺖ ﻭ , ﺭﻓﺖ .
چی میشد تو هم منو دوستم میداشتی نازنینم / جای گریه رو لبام خنده می کاشتی نازنینم
حالا که قهری باهام ولی بدون دوستت دارم / طاقت قهر ندارم پس آشتی آشتی نازنینم
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد....امشب دلی کشیدم...شبیه نیمه سیبی....
که به خاطر لرزش دستانم....در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند....
شـــاید برایت عجیب ســت این همه آرامشـــم !
خــودمـــانی بگویــم ؛ ...
به آخر که برسی ، دیگر فقط نـــگاه میکنــی
همیشه از فاصله ها گله مندیم..
شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی
گاه برای فهمیدن کلمات..
- فاصله - هم لازم بود.
به خاطر یافتن مقصر ، زندگی ات را تلخ و سیاه نکن.
بگذار آن چه در پایان یک عشق به جای میماند
خاطرات خوش باشد با من آشتی کن تا دنیا با من آشتی کند . . .
آشتی آشتی آشتی
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا…
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند!
جوان با اشاره… به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد…
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند!
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود…!