نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

 بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت: نه

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه

گفت: نه خودم جمع مي كنم

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟

بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و

 گفت:قلبم.

اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟

آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري

هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شكوننش

مي خوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش ........