قلب شکسته....
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟
گفت: نه
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه
گفت: نه خودم جمع مي كنم
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟
بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و
گفت:قلبم.
اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟
آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري
هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شكوننش
مي خوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش ........

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۸ ساعت 16:56 توسط بهار
|
سلام