هرگز عشقی چنین پرشور نداشته ام.

عشقی که تنها هنر من،

هنر کلام،

در برابر آن بی رنگ می شود و لُنگ مي اندازد.

گرچه با وجود اين، بهترين شعرهايم نام تو را دارند.


چه پيش آمده است؟ آيا در اين هنر ورزيده شده ام تا بتوانم آخرين شاهكار خود را هم به پای تو بريزم؟

نمی دانم. هرچه هست اين است كه خيالت لحظه ای آرامم نمی گذارد. مثل درختی كه به سوی آفتاب قد می كشد همه وجودم دستی شده است و همه دستم خواهشی.

خواهش تو...

تو را خواستن و تو را طلب كردن.

الهام آفرين، كلام آفرين و شادی آفرين.